تبليغاتX
سلام!! به وبلاگ خواهرزاده های کوچولو خوش اومدین. امیدوارم خوشتون بیاد.نظر فراموش نشه لطفا!

!!!خواهرزاده های کوچولو!!!!

!!خاله میشم!!

سلام دوستان گلم. خوبید؟ خوشید؟ ببخشید واسه تاخیرم.مانلی

 کوچولو به دنیا

اومد.واسه همین سرم شلوغ بود. بگذریم... خب مانلی کوچولوی

 

 ما

 

۳ کیلو و۴۹ سانتی متره.اندازه ی خط کشه!!

.............

تواین عکس لباسش آبیه و مال خودش نیست:

 

 

ببخشید بچه ها. بقیه عکسا آپ  نمیشه ولی من همینوجوری

تلاش میکنم. شاید بشه کاری کرد.

 

خب خوشتون اومد؟ نظر یادتون نره هااا

 

ایشالا تا ۱۰ -۱۲ روز دیگه آقا رایان هم یه دنیا میاد.

 

من دیگه باید برم. آپ بعدی با عکس های بیشتری در خدمتتون

 

هستم.هر جا هستید موفق و پیروز باشید.

 

فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:2 توسط RT| |
سلام دوستان گلم. خوبین؟؟خوشین؟ سلامتین؟ خب خدا رو شکر

 

خب مانلی کوچولوی ما پنج شنبه ی همین هفته یعنی چهار روز دیگه به دنیا می آد.

 

ولی تعجبمون از اینه که دکترا اول گفتن دهم ولی حالا شد دوازدهم.دیگه چیزی

 

نمونده هااا وای دوتا باهم حالا فک کن دوتاشونم از اون بچه های شیطون وبازیگوش

 باشن .خدا به داد خاله کوچیکش یعنی من برسه.

 

میگم من تا حالا به یه چیز دقت نکرده بودم و اینکه ما سه تا خواهریم و سه تامون داریم با هم خاله میشیم!!باحاله .....نه؟؟؟

 

میگم دعا کنین بچه ی آرومی باشه

 

ایشالا آپ بعدی با مشخصات مانلی کوچولو و عکسش در خدمتتون هستم.

 

 

نظر فراموش نشه لطفا.

 

فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:18 توسط RT| |
سلام گرم به تمام دوستان خوبم. حالتون خوبه؟ خوشید؟ منم خوبم!

 

بچه ها امروز چندمه؟ اووووم فک کنم ۲۳ مرداده. وای داریم به روز به دنیا اومدن مانلی کوچولو نزدیک میشیم.

 

عزیزم.سیسمونی هاشونم تکمیل شد. تکمیل تکمیل.فقط مونده خود مانلی کوچولو......

 

تاریخ دقیق چشم باز کردن مانلی به این دنیای جدید(البته واسه اونا...)مصادف با:

 

ده شهریور سال هزارو سیصد و هشتادو هشت. یعنی ماه

 

مبارک رمضان. ۱۰/۶/۱۳۸۸ .

 

حدودا یا شایدم دقیقا میشه ۱۷-۱۸ روز دیگه.

 

من میترسم. کی اینجا تجربه ی بچه ی کوچیکو داره؟ سخته؟

 

فعلا من باید برم. موفق باشید.

 

بای

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:23 توسط RT| |
اسم ها تصویب شد!!!

 

سلام به دوستان گل و خوبم. خوبید؟ خوش

 

میگذره؟چه خبرا؟

 

 

یعنی میخواستیم سرمونو بکوبیم به دیوار. آخه

اسم پیدا نمیشد که.

ولی بالاخره پیدا کردند. خواهرامو میگم.آخه نظر

 بقیه که مهم نیست. مهم خودشونن. مثلا خود

من از اسم پسره زیاد خوشم نیومد. ولی به من

 چه؟

حالا میریم سر اسم ها:

 

 پسر:رایان. شبیه رایانه! معنیشو نمیدونم

 

(RAYAN )

 

دختر:مانلی:یعنی ماندگار(MANELY)

 

خب دوستان گل خوب بود؟ خوشتون اومد؟

 

نظر فراموش نشه هاااا

 

تا آپ بعدی بای

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط RT| |
سلام به تمامی دوستان گلم. مر۳۰ از حضور و بزگواریتون.

 

امروز میخوام یه نظر سنجی ازتون بکنم. و اونم اینکه میخوام بهمون در مورد گذاشتن

 اسم کمک کنید. فقط شروط زیر را رعایت کنید:

 

۱- اسم هاای قرآنی نگویید!!

 

۲-اسم های قدیمی و فوق العاده زیاد نگید!!

 

۳-اگر اقوام یا آشنایانی دارید که اسمشان قشنگ است و خودتان مشکلی ندارید . اسمشان را بگویید.

 

۴-هم اسم دختر بگویید و هم پسر.

 

۵-معانی اسمی را که میگویید را نیز قید کنید.

 

۶-لطف کنید نظر بگذارید!!!

 

۷-دوستان این رو هم اضافه میکنم که اسم حیوان نگید!! مثل :پروانه .شاهین. پرستو

 

اینم از این. لطفا در شرکت توی این نظر سنجی به ما کمک کنید.ممنون

 

فعلا خدا نگهدارتان

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:18 توسط RT| |
سلام دوستان گل. نمیدونم چرا بلاگفا دچار مشکل شده .نمیشه آپ کرد.الان سه روزه دارم خودمو میکشم تا آپ کنم.ولییی:

تولد تولد تولدم مبارک!!!

 

حالا میریم سر جنسیت خواهرزاده های کوچولو!! بزرگه دختر و کوچیکه پسر!!جنسمون جور شد!!!بازم رفتیم بهاراین دفعه به خاطر خرید چیز هایی مثل پستونک-شیشه شیر-چوب لباسی و ...  .

وای فقط ۲ ماه مونده!!!!هیجان روز به روز بیشتر میشه.چه لباسای بامزه ای دارن!!!! اصلا نمیتونم خواهرمو مادر تصور کنم و خودم رو خاله!!!!

 

خلاصه که گذشت و شدیم ۱۵ ساله!!

دیگه چی بگم براتون. اگه جایی در مورد چیزی کنجکاو شدید. در نظرات بگید تا توی آپ بعدی در موردش توضیح بدم!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:13 توسط RT| |
سلام دوستان

 

امروز میخوام داستان خرید سیمونی که از چند ماه پیش شروع شده و تا الان هم ادامه دارد و براتون بگم:

اولین بار از ماه اردیبهشت شروع شد و این که تا الان ادامه دارد به خاطر امتحانات من بود. اولین جایی که رفتیم خیابان بهار بود. ولی حالا  ۷ بار رفتیم تا بهار!! هرجامیرفتیم باهامون آشنا بودن!!

دومین بار رفتیم برای خرید کالسکه.کریر.صندلی ماشین و..... اول مارفتیم دیدیم که اگه خوب بود بعد خواهرم بیان که خودشون انتخاب کنند.ولی هرجا که میرفتیم نمیپسندیدیم. تا اینکه رسیدیم به ماکسی کوزی و خوشمان اومد و قرار شد که خواهرام رو بیاریم. خلاصه اینکه خواهرامم بردیم و پس از مدتی رفت و آمد وسایل رو گرفتیم

سومین بار رفتیم برای تخت و کمد. اونجاهم بعداز کلی تحقیقات کپل پارو انتخاب کردیم و دوباره خواهرامو اوردیم که انتخاب کنن .که اونم انتخاب شد

 ادامه دارد....

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:3 توسط RT| |
سلام من مریم هستم . راستش من قراره خاله بشم که حالا میخوام درمودش واستون بگم:

من دوتا خوهرام باهم باردار شدند و در واقع فقط سه هفته باهم تفاوت دارند!

خواهر اولم که الان هفت ماهشه و اون یکی شش ماهست.!

خواهر دومیم اصلا قصد بچه دارشدن را نداشت و هر وقت حرفشو میزدی میگفت ۴-۵ سال دیگه!خواهر اولیم هم اولش باورنمیکرد که بارداره و میخواد مامان بشه !!! واسه همین تا سه ماهگیش به ما نگفت. !!! به خاطر اینکه هنوز باورش نمیشد!

تا این اومد و بهمون گفت. ما هم خیلی خوشحال شدیمو منم شدم خاله کوچیکه! 

دو هفته گذشت و ما دور هم جمع شده بودیم .تا اینه خواهر دومیم مامانمو صدا کردو گفت که منم حاملم!!!! وای خدا رحم کرد. نزدیک بود آمبولانس خبر کنیم!! مامانم نزدیک بود سنکوپ کنه!!!!

منم نذر کردم تا زمانی که خواهرزاده هام به دنیا بیان هر روز صلوات بفرستم!!

اینم از داستام ما!!

حالا من کل داستان هایی که پیش اومده و قراره پیش بیاد رو بهتون میگم.

خداییش ببینین اینا چه قدر جیگرن!!!:

 

 

وای اگه اینا خواهرزاده هام بودن درسته میخوردمشون!!!

 

اینم از افتاحیه .

حالا هستیم در خدمتتون .

 

فعلا خدانگهدار

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:4 توسط RT| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس